نکته های معنویت

روزهاگذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار بهفرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود ویگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای ازدرخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام

 تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد.

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
نگار

سلام دوست خوبم.خیلی زیبا بود.واقعا همینطوره.بعضی وقتا ما بدون اینکه صلاح کارمونو بدونیم از خدا گلایه می کنیم.خوشحال می شم به منم سری بزنی.شاد باشی[گل]

مهدی فریور اصل

از ان روزها خیلی گذشته است .. به یاد گذشته ها خاطراتم را می تکاندم و به هر کس که هنوز زنده است سری میزدم ... در راه تو را دیدم چقدر سرنوشت باز داد ما را و امروز خیلی متفاوت هستیم از ان چه بوده ایم ... یعین قیامت که می گفتند همین حوالی رخ داده است ؟